تبلیغات
عـشـق 74
تاریخ : شنبه 9 فروردین 1393 | 11:49 ق.ظ | نویسنده : آسمان
سلام دوستای عزیز سال نو بر همتون مبارک 

مدتی نتونستم به وبلاگ سر بزنم و شرمنده که تا الان نظرات شما رو جواب ندادم

الان هم که اومدم لینک های دوستانم به کل پاک شده !
 لطفا کسانی که منو لینک کرده بودن و لینکشون پاک شده پیام بدن تا لینکشونو بذارم  


تاریخ : سه شنبه 3 تیر 1393 | 11:22 ب.ظ | نویسنده : آسمان
دوستان به سایت های زیر برای تورهای هواپیمایی سر بزنید :

http://پرواز-آنتالیا.com/  >>>>  تور آنتالیا

http://تور-بالی.net/ >>>> تور بالی

http://تور-قشم.net/ >>>> تور قشم


تاریخ : شنبه 9 فروردین 1393 | 12:06 ب.ظ | نویسنده : آسمان
دم غروب ، میان حضور خسته اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید.


و روی میز ، هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاری بود.
و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن‌، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پیاده شد: «چه آسمان تمیزی!»
و امتداد خیابان غربت او را برد.

غروب بود.
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.
مسافر آمده بود



و روی صندلی راحتی ، كنار چمن
نشسته بود:
«دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است‌.
تمام راه به یك چیز فكر می كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره های عجیبی !
و اسب ، یادت هست ،
سپید بود
و مثل واوه پاكی ، سكوت سبز چمن وار را چرا می كرد.
و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه‌.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است‌.
و هیچ چیز ،
نه این دقایق خوشبو،كه روی شاخه نارنج می شود
خاموش ،
نه این صداقت حرفی ، كه در سكوت میان دو برگ این
گل شب بوست‌،



نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فكر می كنم
كه این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.»


ادامه شعر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 29 اسفند 1392 | 02:40 ب.ظ | نویسنده : آسمان
موج نوازشی ، ای گرداب

كوهساران مرا پر كن‌، ای طنین فراموشی‌!
نفرین به زیبایی‌- آب تاریك خروشان - كه هست مرا


فرو پیچد و برد!
تو ناگهان زیبا هستی‌. اندامت گردابی است‌.
موج تو اقلیم مرا گرفت‌.
ترا یافتم‌، آسمان ها را پی بردم‌.
ترا یافتم‌، درها را گشودم‌، شاخه را خواندم‌.
افتاده باد آن برگ‌، كه به آهنگ وزش هایت نلرزد!
مژگان تو لرزید: رویا در هم شد.
تپیدی‌: شیره گل بگردش آمد.
بیدار شدی‌: جهان سر برداشت‌، جوی از جا جهید.
براه افتادی‌: سیم جاده غرق نوا شد.
در كف تست رشته دگرگونی‌.
از بیم زیبایی می گریزم‌، و چه بیهوده‌: فضا را گرفته ای‌.
یادت جهان را پر غم می كند، و فراموشی كیمیاست‌.
در غم گداختم‌، ای بزرگ‌، ای تابان‌!
سر برزن‌، شب زیست را در هم ریز، ستاره دیگر خاك‌!
جلوه ای‌، ای برون از دید!
از بیكران تو می ترسم ، ای دوست‌! موج نوازشی‌. 



تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 | 05:53 ب.ظ | نویسنده : آسمان
بیراهه ای در آفتاب

ای كرانه ما ! خنده گلی در خواب ، دست پارو زن ما را
بسته است‌.


در پی صبحی بی خورشیدیم‌، با هجوم گل ها چكنیم ؟
جویای شبانه نابیم‌، با شبیخون روزن ها چكنیم؟
آن سوی باغ ، دست ما به میوه بالا نرسید.
وزیدیم‌، و دریچه به آیینه گشود.
به درون شدیم‌، و شبستان ما را نشناخت‌.
به خاك افتادیم ، و چهره «ما» نقش «او» به زمین نهاد.
تاریكی محراب ، آكنده ماست‌.
سقف از ما لبریز، دیوار از ما، ایوان از ما.
از لبخند ، تا سردی سنگ : خاموشی غم‌.
از كودكی ما ، تا این نسیم : شكوفه - باران فریب‌.
برگردیم ، كه میان ما و گلبرگ ، گرداب شكفتن است‌.
موج برون به صخره ما نمی رسد.
ما جدا افتاده ایم ، و ستاره همدردی از شب هستی
سر می زند.
ما می رویم ، و آیا در پی ما ، یادی از درها خواهد گذشت ؟
ما می گذریم ، و آیا غمی بر جای ما ، در سایه ها خواهد
نشست؟
برویم از سایه نی ، شاید جایی ، ساقه آخرین ، گل برتر را
در سبد ما افكند. 



تاریخ : جمعه 9 اسفند 1392 | 10:58 ب.ظ | نویسنده : آسمان
خوابی در هیاهو


آبی بلند را می اندیشم ، و هیاهوی سبز پایین را.
ترسان از سایه خویش ، به نی زار آمده ام‌.


تهی بالا را می ترساند ، و خنجر برگ ها به روان فرو می رود.
دشمنی كو ، تا مرا از من بركند ؟
نفرین به زیست : تپش كور !
دچار بودن گشتم ، و شبیخونی بود. نفرین !
هستی مرا برچین ، ای ندانم چه خدایی موهوم‌!
نیزه من ، مرمر بس تن را شكافت
و چه سود ، كه این غم را نتواند سینه درید.
نفرین به زیست : دلهره شیرین !
نیزه ام - یار بیراهه های خطر - را تن می شكنم‌.
صدای شكست ، در تهی حادثه می پیچد . نی ها بهم می ساید.
ترنم سبز می شكافد:
نگاه زنی ، چون خوابی گوارا، به چشمانم می نشیند.
ترس بی سلاح مرا از پا می فكند.
من - نیزه دار كهن - آتش می شوم‌.
او - دشمن زیبا- شبنم نوازش می افشاند.
دستم را می گیرد
و ما - دو مردم روزگاران كهن‌- می گذریم‌.
به نی ها تن می ساییم‌، و به لالایی سبزشان ، گهواره روان را نوسان می دهیم‌.
آبی بلند ، خلوت ما را می آراید. 


تاریخ : چهارشنبه 30 بهمن 1392 | 06:10 ب.ظ | نویسنده : آسمان
در سفر آن سوها


ایوان تهی است ، و باغ از یاد مسافر سرشار.
در دره آفتاب ، سر برگرفته ای‌:


كنار بالش تو ، بید سایه فكن از پا در آمده است‌.
دوری‌، تو از آن سوی شقایق دوری‌.
در خیرگی بوته ها ، كو سایه لبخندی كه گذر كند ؟
از شكاف اندیشه ، كو نسیمی كه درون آید ؟
سنگریزه رود ، برگونه تو می لغزد.
شبنم جنگل دور، سیمای ترا می رباید.
ترا از تو ربوده اند، و این تنهایی ورف است‌.
می گریی‌، و در بیراهه زمزمه ای سرگردان می شوی‌. 


تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | 03:44 ب.ظ | نویسنده : آسمان
محراب


تهی بود و نسیمی‌.
سیاهی بود و ستاره ای


هستی بود و زمزمه ای‌.
لب بود و نیایشی‌.
«من» بود و «تو» یی‌:
نماز و محرابی‌.



تاریخ : جمعه 4 بهمن 1392 | 10:42 ق.ظ | نویسنده : آسمان
ای همه سیماها


در سرای ما زمزمه ای ، در كوچه ما آوازی نیست‌.
شب‌، گلدان پنجره ما را ربوده است‌.


پرده ما ، در وحشت نوسان خشكیده است‌.
اینجا، ای همه لب ها ! لبخندی ابهام جهان را پهنا می دهد.
پرتو فانوس ما ، در نیمه راه ، میان ما و شب هستی مرده
است‌.
ستون های مهتابی ما را ، پیچك اندیشه فرو بلعیده است‌.
اینجا نقش گلیمی ، و آنجا نرده ای ، ما را از آستانه ما
بدر برده است‌.
ای همه هشیاران ! بر چه باغی در نگشودیم ، كه عطر فریبی
به تالار نهفته ما نریخت ؟
ای همه كودكی ها ! بر چه سبزه ای ندویویم‌، كه شبنم
اندوهی بر ما نفشاند ؟
غبار آلوده راهی از فسانه به خورشیدیم‌.
ای همه خستگان ! در كجا شهپر ما ، از سبكبالی پروانه
نشان خواهد گرفت ؟
ستاره زهر از چاه افق بر آمد.
كنار نرده مهتابی ما ، كودكی بر پرتگاه وزش ها می گرید.
در چه دیاری آیا ، اشك ما در مرز دیگر مهتابی خواهد
چكید؟
ای همه سیماها ! در خورشیدی دیگر، خورشیدی دیگر.



تاریخ : یکشنبه 22 دی 1392 | 04:51 ب.ظ | نویسنده : آسمان

ایوان تهی است و باغ از یاد مسافر سرشار
دردره آفتاب سر بر گرفته ...

کنار بالش تو بید سایه فکن از پادرآمده است
دوری تو از آن سوی شقایق دوری
در خیرگی بوته ها کو سایه لبخندی که گذر کند ؟
از کشاف اندیشه کو نسیمی که درون آید ؟
سنگریزه رود بر گونه تو می لغزد
شبنم جنگل دور سیمای ترا می رباید
ترا از تو ربوده اند و این تنها ژرف است
می گریی و در بیراهه زمزمه ای سرگردان می شوی




تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3