تبلیغات
عـشـق 74
تاریخ : جمعه 9 اسفند 1392 | 10:58 ب.ظ | نویسنده : آسمان
خوابی در هیاهو


آبی بلند را می اندیشم ، و هیاهوی سبز پایین را.
ترسان از سایه خویش ، به نی زار آمده ام‌.


تهی بالا را می ترساند ، و خنجر برگ ها به روان فرو می رود.
دشمنی كو ، تا مرا از من بركند ؟
نفرین به زیست : تپش كور !
دچار بودن گشتم ، و شبیخونی بود. نفرین !
هستی مرا برچین ، ای ندانم چه خدایی موهوم‌!
نیزه من ، مرمر بس تن را شكافت
و چه سود ، كه این غم را نتواند سینه درید.
نفرین به زیست : دلهره شیرین !
نیزه ام - یار بیراهه های خطر - را تن می شكنم‌.
صدای شكست ، در تهی حادثه می پیچد . نی ها بهم می ساید.
ترنم سبز می شكافد:
نگاه زنی ، چون خوابی گوارا، به چشمانم می نشیند.
ترس بی سلاح مرا از پا می فكند.
من - نیزه دار كهن - آتش می شوم‌.
او - دشمن زیبا- شبنم نوازش می افشاند.
دستم را می گیرد
و ما - دو مردم روزگاران كهن‌- می گذریم‌.
به نی ها تن می ساییم‌، و به لالایی سبزشان ، گهواره روان را نوسان می دهیم‌.
آبی بلند ، خلوت ما را می آراید. 


تاریخ : چهارشنبه 30 بهمن 1392 | 06:10 ب.ظ | نویسنده : آسمان
در سفر آن سوها


ایوان تهی است ، و باغ از یاد مسافر سرشار.
در دره آفتاب ، سر برگرفته ای‌:


كنار بالش تو ، بید سایه فكن از پا در آمده است‌.
دوری‌، تو از آن سوی شقایق دوری‌.
در خیرگی بوته ها ، كو سایه لبخندی كه گذر كند ؟
از شكاف اندیشه ، كو نسیمی كه درون آید ؟
سنگریزه رود ، برگونه تو می لغزد.
شبنم جنگل دور، سیمای ترا می رباید.
ترا از تو ربوده اند، و این تنهایی ورف است‌.
می گریی‌، و در بیراهه زمزمه ای سرگردان می شوی‌. 


تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | 03:44 ب.ظ | نویسنده : آسمان
محراب


تهی بود و نسیمی‌.
سیاهی بود و ستاره ای


هستی بود و زمزمه ای‌.
لب بود و نیایشی‌.
«من» بود و «تو» یی‌:
نماز و محرابی‌.



تاریخ : جمعه 4 بهمن 1392 | 10:42 ق.ظ | نویسنده : آسمان
ای همه سیماها


در سرای ما زمزمه ای ، در كوچه ما آوازی نیست‌.
شب‌، گلدان پنجره ما را ربوده است‌.


پرده ما ، در وحشت نوسان خشكیده است‌.
اینجا، ای همه لب ها ! لبخندی ابهام جهان را پهنا می دهد.
پرتو فانوس ما ، در نیمه راه ، میان ما و شب هستی مرده
است‌.
ستون های مهتابی ما را ، پیچك اندیشه فرو بلعیده است‌.
اینجا نقش گلیمی ، و آنجا نرده ای ، ما را از آستانه ما
بدر برده است‌.
ای همه هشیاران ! بر چه باغی در نگشودیم ، كه عطر فریبی
به تالار نهفته ما نریخت ؟
ای همه كودكی ها ! بر چه سبزه ای ندویویم‌، كه شبنم
اندوهی بر ما نفشاند ؟
غبار آلوده راهی از فسانه به خورشیدیم‌.
ای همه خستگان ! در كجا شهپر ما ، از سبكبالی پروانه
نشان خواهد گرفت ؟
ستاره زهر از چاه افق بر آمد.
كنار نرده مهتابی ما ، كودكی بر پرتگاه وزش ها می گرید.
در چه دیاری آیا ، اشك ما در مرز دیگر مهتابی خواهد
چكید؟
ای همه سیماها ! در خورشیدی دیگر، خورشیدی دیگر.



تاریخ : یکشنبه 22 دی 1392 | 04:51 ب.ظ | نویسنده : آسمان

ایوان تهی است و باغ از یاد مسافر سرشار
دردره آفتاب سر بر گرفته ...

کنار بالش تو بید سایه فکن از پادرآمده است
دوری تو از آن سوی شقایق دوری
در خیرگی بوته ها کو سایه لبخندی که گذر کند ؟
از کشاف اندیشه کو نسیمی که درون آید ؟
سنگریزه رود بر گونه تو می لغزد
شبنم جنگل دور سیمای ترا می رباید
ترا از تو ربوده اند و این تنها ژرف است
می گریی و در بیراهه زمزمه ای سرگردان می شوی




تاریخ : دوشنبه 9 دی 1392 | 10:28 ق.ظ | نویسنده : آسمان

تپشهایش با مرداب آمیخت
مرداب کم کم زیبا شد
گیاهی در آن رویید
گیاهی تاریک و زیبا
مرغ افسانه سینه خود را شکافت
تهی درونش شبیه گیاهی بود
شکاف سینه اش را با پر ها پوشاند
وجودش تلخ شد
خلوت شفافش کدر شده بود
چرا آمد ؟


ادامه شعر در ادامه مطلب :


ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 25 آذر 1392 | 11:37 ب.ظ | نویسنده : آسمان

تمــ ـ ـام بلــ ـ ـوزم را


مـ ـی شـ ـکافـ ـم


کـ ـه بــ ـ ـادبـ ـ ــادکــ ـ ـم


تــ ـ ـا شهـ ـر تـ ــ ـو برسـ ــ ـد



تاریخ : دوشنبه 25 آذر 1392 | 11:28 ب.ظ | نویسنده : آسمان
کوچکتر باشد یا بزرگتر , چه فرقی میکند؟!

باید آنقدر مرد باشد

که پای حرفش بماند

تا به آرامش برسی!

و گرنه دهان هر نامردی

بوی بد

" دوستت دارم" های الکی میدهد...





تاریخ : دوشنبه 25 آذر 1392 | 11:26 ب.ظ | نویسنده : آسمان

ای مترسک!

آنقدر دستهایت را باز نکن،

کسی تو را در آغوش نمی گیرد.

ایستادگی همیشه تنهایی می آورد……



تاریخ : شنبه 23 آذر 1392 | 08:51 ب.ظ | نویسنده : آسمان

نیمه شبـــــــ تابستانـــــــ...
دل تنگیـــــــ های زرد..
کافــــــــــه ارامـــــــــ..
دلتنگیـــــــــ های همیشگیــــــــ..
رها میشومـ در خیالــــــ خیســــــــ چشمهایمـــــــــ..
از برهنگیـــ این شبـــ نا تمامـــــ
از جادوی مهتابـــــ پشتــــ پنجره!
از خطوط قهوهــــ ته فنجانـــــ
یا از انحنایــــ خاموشـــ خیابانـــ..پیادروها..
لحظه ای بیرونـ بیا و بگذار تمام شـود
اینــ نمایشـــ دلگیر نگاه و خاطره ها!
ای گمشده تمامـــ این سالها!




تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4