تبلیغات
عـشـق 74 - خوابی در هیاهو
تاریخ : جمعه 9 اسفند 1392 | 11:58 ب.ظ | نویسنده : آسمان
خوابی در هیاهو


آبی بلند را می اندیشم ، و هیاهوی سبز پایین را.
ترسان از سایه خویش ، به نی زار آمده ام‌.


تهی بالا را می ترساند ، و خنجر برگ ها به روان فرو می رود.
دشمنی كو ، تا مرا از من بركند ؟
نفرین به زیست : تپش كور !
دچار بودن گشتم ، و شبیخونی بود. نفرین !
هستی مرا برچین ، ای ندانم چه خدایی موهوم‌!
نیزه من ، مرمر بس تن را شكافت
و چه سود ، كه این غم را نتواند سینه درید.
نفرین به زیست : دلهره شیرین !
نیزه ام - یار بیراهه های خطر - را تن می شكنم‌.
صدای شكست ، در تهی حادثه می پیچد . نی ها بهم می ساید.
ترنم سبز می شكافد:
نگاه زنی ، چون خوابی گوارا، به چشمانم می نشیند.
ترس بی سلاح مرا از پا می فكند.
من - نیزه دار كهن - آتش می شوم‌.
او - دشمن زیبا- شبنم نوازش می افشاند.
دستم را می گیرد
و ما - دو مردم روزگاران كهن‌- می گذریم‌.
به نی ها تن می ساییم‌، و به لالایی سبزشان ، گهواره روان را نوسان می دهیم‌.
آبی بلند ، خلوت ما را می آراید.