تبلیغات
عـشـق 74 - داستان کوتاه لقمان
تاریخ : چهارشنبه 17 شهریور 1395 | 04:58 ب.ظ | نویسنده : آسمان
لقمان حکیم پسر را گفت: امروز طعام مخور و روزه دار و هر چه بر زبان راندی بنویس. شبانگاه همه آنچه را که نوشتی بر من بخوان انگاه روزه ات را بگشا و طعام خور.
شبانگاه پسر هر چه نوشته بود خواند. دیر وقت شد و طعام نتوانست خورد. 
روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد. 
روز سوم باز هر چه گفته بود نوشت وتا نوشته را برخواند آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد. 

روز چهارم هیچ نگفت شب پدر از او خواست تا کاغذها بیاورد و نوشته ها برخواند. پسر گفت: امروز هیچ نگفته ام تا برخوانم. 
لقمان گفت: پس بیا و از این نان که در سفره است بخور و بدان که روز قیامت آنان که کم گفته اند چنان حال خوشی دارند که اکنون تو داری.



برچسب ها: لقمان حکیم، داستان آموزنده،