تبلیغات
عـشـق 74 - مطالب اسفند 1392
تاریخ : پنجشنبه 29 اسفند 1392 | 02:40 ب.ظ | نویسنده : آسمان
موج نوازشی ، ای گرداب

كوهساران مرا پر كن‌، ای طنین فراموشی‌!
نفرین به زیبایی‌- آب تاریك خروشان - كه هست مرا


فرو پیچد و برد!
تو ناگهان زیبا هستی‌. اندامت گردابی است‌.
موج تو اقلیم مرا گرفت‌.
ترا یافتم‌، آسمان ها را پی بردم‌.
ترا یافتم‌، درها را گشودم‌، شاخه را خواندم‌.
افتاده باد آن برگ‌، كه به آهنگ وزش هایت نلرزد!
مژگان تو لرزید: رویا در هم شد.
تپیدی‌: شیره گل بگردش آمد.
بیدار شدی‌: جهان سر برداشت‌، جوی از جا جهید.
براه افتادی‌: سیم جاده غرق نوا شد.
در كف تست رشته دگرگونی‌.
از بیم زیبایی می گریزم‌، و چه بیهوده‌: فضا را گرفته ای‌.
یادت جهان را پر غم می كند، و فراموشی كیمیاست‌.
در غم گداختم‌، ای بزرگ‌، ای تابان‌!
سر برزن‌، شب زیست را در هم ریز، ستاره دیگر خاك‌!
جلوه ای‌، ای برون از دید!
از بیكران تو می ترسم ، ای دوست‌! موج نوازشی‌. 



تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 | 05:53 ب.ظ | نویسنده : آسمان
بیراهه ای در آفتاب

ای كرانه ما ! خنده گلی در خواب ، دست پارو زن ما را
بسته است‌.


در پی صبحی بی خورشیدیم‌، با هجوم گل ها چكنیم ؟
جویای شبانه نابیم‌، با شبیخون روزن ها چكنیم؟
آن سوی باغ ، دست ما به میوه بالا نرسید.
وزیدیم‌، و دریچه به آیینه گشود.
به درون شدیم‌، و شبستان ما را نشناخت‌.
به خاك افتادیم ، و چهره «ما» نقش «او» به زمین نهاد.
تاریكی محراب ، آكنده ماست‌.
سقف از ما لبریز، دیوار از ما، ایوان از ما.
از لبخند ، تا سردی سنگ : خاموشی غم‌.
از كودكی ما ، تا این نسیم : شكوفه - باران فریب‌.
برگردیم ، كه میان ما و گلبرگ ، گرداب شكفتن است‌.
موج برون به صخره ما نمی رسد.
ما جدا افتاده ایم ، و ستاره همدردی از شب هستی
سر می زند.
ما می رویم ، و آیا در پی ما ، یادی از درها خواهد گذشت ؟
ما می گذریم ، و آیا غمی بر جای ما ، در سایه ها خواهد
نشست؟
برویم از سایه نی ، شاید جایی ، ساقه آخرین ، گل برتر را
در سبد ما افكند. 



تاریخ : جمعه 9 اسفند 1392 | 10:58 ب.ظ | نویسنده : آسمان
خوابی در هیاهو


آبی بلند را می اندیشم ، و هیاهوی سبز پایین را.
ترسان از سایه خویش ، به نی زار آمده ام‌.


تهی بالا را می ترساند ، و خنجر برگ ها به روان فرو می رود.
دشمنی كو ، تا مرا از من بركند ؟
نفرین به زیست : تپش كور !
دچار بودن گشتم ، و شبیخونی بود. نفرین !
هستی مرا برچین ، ای ندانم چه خدایی موهوم‌!
نیزه من ، مرمر بس تن را شكافت
و چه سود ، كه این غم را نتواند سینه درید.
نفرین به زیست : دلهره شیرین !
نیزه ام - یار بیراهه های خطر - را تن می شكنم‌.
صدای شكست ، در تهی حادثه می پیچد . نی ها بهم می ساید.
ترنم سبز می شكافد:
نگاه زنی ، چون خوابی گوارا، به چشمانم می نشیند.
ترس بی سلاح مرا از پا می فكند.
من - نیزه دار كهن - آتش می شوم‌.
او - دشمن زیبا- شبنم نوازش می افشاند.
دستم را می گیرد
و ما - دو مردم روزگاران كهن‌- می گذریم‌.
به نی ها تن می ساییم‌، و به لالایی سبزشان ، گهواره روان را نوسان می دهیم‌.
آبی بلند ، خلوت ما را می آراید.